تبليغاتX
څدا إڙډۅاﭾ ڪرد ؞؞؞





یک نفس با دوست بودن همنفس

آرزوی عاشقان این است و بس

واحه های دور دست دل کجاست
تا بیا سا ییم در خود یک نفس ؟

واحه های گم که آنجا کس نیافت
رد پایی از نگاه هیچ کس

خسته ام از دست دل های چنین
پیش پا افتاده تر از خار و خس

ارتفاع بال ها : سطح هوا
فرصت پروازها : سقف قفس

خسته از دل خسته از این دست دل ,
ای خوشا دل های دور از دسترس 


+ نوشته شده در ساعت 9:53 توسط سید مجتبی میری |

- تو کجایی

نقش ِكاشياي نقاشي شدي
سنگ ِمسجداي بي نام ونشون
عطر ِسجاده ي نخ نماي من
شمع ِسقا خونه هاي اين و اون

پاي منبراي كهنه گم شدي
توي كشكول ِكتاباي عتيق
حل شدي درست مث يه حبه قند
ته استكانِ ِحرفاي عميق

پاتوق ِنديمه هاي بي گناه
نخ ِتسبيح ستاره ها شدي
مهرتُ گرفتي و روز ازل
از من ِبي سر وپا جدا شدي

تو كجايي كه فرشته ها مي گن
من اگه توبه كنم مياي پيشم
پر كن آغوشمُ از عطر ِتنت

من از اين فاصله عاشق نمي شم

(عبدالجبار کاکایی- سال های تاکنون)


+ نوشته شده در ساعت 11:28 توسط سید مجتبی میری |


بخوانید و لذت ببرید تازه های حمیدرضا شکارسری را که در همین چند روزه سروده شده.



برف

برف

آن‌قدر که مرزها را

گم کردیم

برای هم دست تکان دادیم

دور یک آتش نشستیم

و برای هم چای ریختیم

*

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در ساعت 8:56 توسط سید مجتبی میری |

 

حالا دانلود کنید

شاید حالا لحظه های عزیزمان قسمت شوند به قول محمدعلی بهمنی.

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم... سهم کمی نیست...

 

 

خاکستر دریا


 

+ نوشته شده در ساعت 15:17 توسط سید مجتبی میری |



و حالا می اندیشم به :

" جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند"

و وجه تلمیحش به روز عاشورا و آن هفتاد و دویی که هر کدام ملتی بودند. آن کسان که دیده بر حقیقت - (صدالبته به معنای "واقعیت") بستند و افسانه شدند اینجا و آنجا.

و داغ دوبیتی های سید حبیب نظارتی :

 


دو دست مهربان آن سپیدار

کنار رود افتادند انگار

غم آن دست‌ها را منتشر کن

دوبیتی! دست روی دست مگذار

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در ساعت 12:52 توسط سید مجتبی میری |

در زد کسی انگار که مهمان داریم

در سفره گرسنگی فراوان داریم

 امروز  پدر  ابر  زیادی  آورد

مانند همیشه شام باران داریم...


انگار  تمام  باورم  زخم  شده

یک ایل بلوط در سرم زخم شده

ایلام چه دست های زبری دارد

مثل کف دست پدرم زخم شده


بر خاک نشست و غربت اندوزی کرد

بر دامن خویش ، زخم گل دوزی کرد

ایلام  ، زن  بلوطی  قصه ی  ما

یک روز به تنگ آمد و خودسوزی کرد


هر روز از این مسیر بر می گردم

از  رفتن  ناگزیر  بر  می  گردم

تو شام بخور بخواب تنهایی جان!

من مثل همیشه دیر بر می گردم


چندی است که سخت از خودم لبریزم

آن گونه که باید از خودم بگریزم

انگار که شیر آب هرزی هستم

چک چک چک چک به پای خود می ریزم



بیشترش را در اینجا بخوانید      http://www.varan.blogfa.com  

 

+ نوشته شده در ساعت 12:55 توسط سید مجتبی میری |

این روزها...

 

به خیابان گفته ام

اعتراف دستهایت را نادیده بگیرد

آنطور که بهانه‌هايم مدفون‌ ِ تاریکیست.

چشم هابت عوض شده اند

 و تو از یاد برده ای

دستهایت را

           که پنجره‌ای ساختند در را ه این مزرعه.

 

شايد امشب، زمین گم شود

و تو جا بمانی بر دوش این اندوه

چقدر تلخ است

این قلیان‌ها از ما نيستند

و مسافری نمی‌آيد

 تا حرفی بزند

 شایعه ای بسازد

 و رازها را از عمق پنجره بیرون بکشد.

 

 شاید هم هیچ ربطی نداشته باشد

به اینکه دستهایت، گلوي معشوقت را بریده باشند

 و ما آرام آرام بخندیم به بوته‌های خشخاش

به اینکه تو به پایان این روزها فکر می‌کنی

به درخت

 سبز

به اولین.

 

میخواهم دلتنگی هایت را به دندان بگیرم

                                                  بجوم

آن قدر که دهانم سکوتی شود

                                     بر تلخی این در.

 

http://zenabpoem.blogfa.com

 

 

+ نوشته شده در ساعت 15:39 توسط سید مجتبی میری |

 

حالا دیگر من هم مثل خدا ازدواج کردم...

حالا دیگر حالش را نه می فهمم، نه حالش را دارم که بفهمم!

فقط نمی دانم چرا حالا دلم برایش گر گرفته...

از خودم لجم می گیرد ...

آن طرف یکی مست کرده و هر چه راست است دارد می گوید!

رسوایی بزرگ تر از این؟

من که از ترس حیثیتم عنقریب است خودم را ببازم برود پی کارش!

همان بهتر که پتویم را گاز بگیرم و امن یجیب بخوانم!

چه قدر دوست دارم آن استکان چای داغ حسین پناهی را از روی زمین بردارم و به استکان خدا بکوبم

و چشم در چشم هم ...

مرگ بر این زندگی لعنتی که منقارش را مثل جوجه ی پرنده های غول پیکر عصر یخبندان باز کرده و دارد تمام ساعت هایم را می بلعد ...

نه وقتی برای خواندن، نه میلی برای خوانده شدن!

حالا آنقدر فرصت دارم که روی کاناپه دراز بکشم و خستگی روزانه ام را گزارش کنم

دستمالی بردارم و سراغ کتابخانه بروم

و اگر مجال باقی بود، فکر کنم که چقدر خوب می شد امشب لختی به پنجره اتاقم زل بزنم

قدری "دو قدم مانده ..." ببینم ...

لحظه ای فکر کنم ...

 

 

نیمکت کهنه ی باغ

خاطرات دورش را

- در اولین بارش زمستانی -

از ذهن پاک کرده است

خاطره ی شعرهایی را

که هرگز نسروده بودم

خاطره ی شعرهایی را

که هرگز نخوانده بودی ...

 

 

همیشه معتقد بوده ام که وبلاگ هرچند شخصی است اما مجوز آن را ندارد که به مسائل شخصی بپردازد و وقت خواننده را صرف مطالب خصوصی کند. نویسنده ای که در مشت چیزی ندارد و چنته اش خالی است ارزش خوانش ندارد.

 

به خیالم مطالب بالا اگر نه درد مشترک، شاید دغدغه ی مشترک باشد بین دسته ای از آدم ها.

اگر خیالم به خیال شما باطل بود؛ ببخشید و متذکر شوید.

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 12:11 توسط سید مجتبی میری |



ترديد داشت بال شود يا که دستهات

حالا که هيچ کس به تو... حالا که دستهات.....

ترديد داشت نور شود يا فرشته يا...

ترديد داشت بال،که بالا، که دستهات!

آمد نشست بر هيجان دو شانه ات

تا سطر سطر حادثه ای را که دستهات...

آهسته گفت: مشک، علم، نيزه،تير، اشک...

مشک انتخاب شد که به دريا... که دستهات...

ترديد... نه نداشت که چشم انتظار بود

ديگر نمی شناخت سر از پا که دستهات-

تقديم می شدند به فرزند ماهتاب

با شوق شکر گفت خدا را که دستهات-

پرواز می کنند چنانکه فرشته ها

راهی نمی برند به آنجا که دستهات!

*  *  *

ای ماه کاروان عطش راه سبز تو

تکثير شد درآينه پاک دستهات!

 


)نغمه مستشار نظامی(



+ نوشته شده در ساعت 10:9 توسط سید مجتبی میری |

 

اين پست بوي خون ميدهد

اين پست ضجه ي بي صداست
اين پست بوي غريبي مي دهد
اين پست نامردي ست
اين پست
خيره مانده است بر علي
بر ذوالفقار
بر خدا

اين پست شكسته است
پهلوي اين پست درد مي كند
فرزند اين پست مرده است
اين پست سقط كرده
اين پست در خاك دارد مي غلتد
اين پست به هق هق افتاده
دستان اين پست را بسته اند
چشم خدا ماسيده
اين پست درد مي كند
اين پست درد مي كند
به خدا درد مي كند

و من توان ادامه اش را ندارم
فقط همين بيت باشد روضه خواني بانوي آب
سه چهارم وزن بدن همه ي انسان ها آب است. نه!؟
و مهريه ي زهراست...
بماند...بماند


يك مرد
نـبـود
تـا بگويد
نامـرد

ايـن زن كه تــو
مي زني--ش
نامـوس علي ست


خدا چه قدر خوشحال بود!!!!؟
-بيناي مطلقي كه نمي تواند چشم هايش را ببندد-
-
چه قدر سخت است اگر گاهي نتواني چشمانت را ببندي-
رو به خودش كرده بود و مي گفت:
تموم شد
تموم شد
تموم شد

 

بانو ببخش مرا ...
 

 

+ نوشته شده در ساعت 10:11 توسط سید مجتبی میری |

.
.
خدا از تنهايے رست و خدا شد؛ و آمے به تنهاييش خو كرد و آدم...
.

از گذشته چيزي نگذشته است
حالا لا به لاي واژه ايستاده ايم و زل زده ايم
بر پيشخوان پرسه هاي پيوسته ي آدمي.
كلمه درد مي شود...
.
.
.
شك نمي كنم به انعكاس قاب قد كشيده ي پنجره
به روزهاي پربسته ي پرواز
به عبور تو ، در پيشخواني درد
به سقوط زماني ساده كه دوازده بار ...
به سلامي كه سل ...
به خدايي كه ... حافظ...
.
.

Home
Email