و وجه تلمیحش به روز عاشورا و آن هفتاد و دویی که هر کدام ملتی بودند. آن کسان که دیده بر حقیقت - (صدالبته به معنای "واقعیت") بستند و افسانه شدند اینجا و آنجا.
حالا دیگر
حالش را نه میفهمم، نه حالش را دارم که بفهمم!
فقطنمی
دانم چرا حالا دلم برایش گر گرفته...
از خودم لجم
می گیرد ...
آن طرف یکی
مست کرده و هر چه راست است دارد می گوید!
رسوایی بزرگ
تر از این؟
من که از
ترس حیثیتم عنقریب است خودم را ببازمبرود پی کارش!
همان بهتر
که پتویم را گاز بگیرم و امن یجیببخوانم!
چه قدر دوست
دارم آن استکان چای داغ حسین پناهیرا از روی زمین بردارم و به استکان خدا بکوبم
و چشم در
چشم هم ...
مرگبر
این زندگی لعنتی که منقارش را مثل جوجه ی پرنده های غول پیکر عصریخبندان باز کرده و دارد تمام ساعت هایم را می بلعد ...
نه وقتی برای
خواندن، نه میلی برای خوانده شدن!
حالا آنقدر
فرصت دارم که روی کاناپه دراز بکشم وخستگی روزانه ام را گزارش کنم
دستمالیبردارم
و سراغ کتابخانه بروم
و اگرمجال
باقی بود، فکر کنم که چقدر خوب می شد امشب لختی به پنجره اتاقم زلبزنم
قدری
"دو قدم مانده ..." ببینم
...
لحظه ای
فکر کنم ...
نیمکت کهنه
ی باغ
خاطرات
دورش را
- در
اولین بارش زمستانی-
از ذهن
پاک کرده است
خاطرهی شعرهایی
را
که هرگز
نسروده بودم
خاطره ی شعرهایی
را
که هرگز نخوانده
بودی ...
همیشه
معتقد بوده ام که وبلاگ هرچندشخصی است اما مجوز آن را ندارد که به مسائل شخصی
بپردازد و وقت خواننده راصرف مطالب خصوصی کند. نویسنده
ای که در مشت چیزی ندارد و چنته اش خالی استارزش
خوانش ندارد.
به خیالم
مطالب بالا اگر نه دردمشترک، شاید دغدغه ی مشترک باشد بین دسته ای از آدم
ها.
اگر خیالم
به خیال شما باطل بود؛ ببخشید و متذکرشوید.
اين پست ضجه ي بي صداست اين
پست بوي غريبي مي دهد اين
پست نامردي ست اين
پست خيره
مانده است بر علي بر
ذوالفقار بر
خدا
اين
پست شكسته است پهلوي
اين پست درد مي كند فرزند
اين پست مرده است اين
پست سقط كرده اين
پست در خاك دارد مي غلتد اين
پست به هق هق افتاده دستان
اين پست را بسته اند چشم
خدا ماسيده اين
پست درد مي كند اين
پست درد مي كند به
خدا درد مي كند
و
من توان ادامه اش را ندارم فقط
همين بيت باشد روضه خواني بانوي آب سه
چهارم وزن بدن همه ي انسان ها آب است. نه!؟ و
مهريه ي زهراست... بماند...بماند
يك
مرد نـبـود تـا
بگويد نامـرد
ايـن
زن كه تــو مي
زني--ش نامـوس
علي ست
خدا
چه قدر خوشحال بود!!!!؟ -بيناي مطلقي كه نمي تواند چشم هايش را ببندد-
-چه
قدر سخت است اگر گاهي نتواني چشمانت را ببندي- رو
به خودش كرده بود و مي گفت: تموم
شد تموم
شد تموم
شد
. . خدا از تنهايے رست و خدا شد؛ و آمے به تنهاييش خو كرد و آدم... .
از گذشته چيزي نگذشته است حالا لا به لاي واژه ايستاده ايم و زل زده ايم بر پيشخوان پرسه هاي پيوسته ي آدمي. كلمه درد مي شود... . . . شك نمي كنم به انعكاس قاب قد كشيده ي پنجره به روزهاي پربسته ي پرواز به عبور تو ، در پيشخواني درد به سقوط زماني ساده كه دوازده بار ... به سلامي كه سل ... به خدايي كه ... حافظ... . .